دیروز هم یکی از روزهای باحالی بود که با
مطی و مری و زری رفتیم بیرون. خیلی خوش گذشت و کلی خندیدیم و حرف زدیم. یکی از
مسائلی که در موردش صحبت کردیم وضعیت مطی بود. اگه وبلاگش رو خونده باشین (جسد 13)
متوجه می شین که وضعیت از چه قراره. مطی عاشق شده. عاشق پسری که نه تا حالا اونو
از نزدیک دیده و نه باهاش حرف زده. این دفعه اول نیست که مطی نسبت به یه نفر یه
چنین احساسی داره و تا حالا هم به خاطر این مسائل خیلی اذیت شده. بعضاً توی شرایط
افتضاحی گیر افتاده که چندین ماه طول کشیده تا تونسته خودشو جمع و جور کنه. این که
چرا این اتفاقات می افته ممکنه هزار و یک دلیل داشته باشه ولی به نظر من بزرگترین
اشتباه رو خود مطی می کنه که خیلی سریع و بدون هیچ فکری وارد عمل می شه و 2 متر
جلوتر از خودشو نمی بینه. حتی یادش هم نیست که دفعات پیش چه اتفاقاتی براش افتاده
و همون اشتباه رو دوباره تکرار می کنه و همون اتفاقات می افته و بعد هم همه چی
تموم می شه. یه مدت قاطی می کنه و بعد نوبت یکی دیگه است. در کل بحثی که ما دیروز
می کردیم سر 3 تا مسئله بود.
1_ عشق کیلو چند؟
2_ وقتی یکی رو نمی شناسی چطور می تونی
دوسش داشته باشی و بهش اعتماد کنی؟
3_ اینجا ایرانه و پسرها مسلماً فقط و
فقط به یه چیز فکر می کنن و به محض اینکه بفهمن تو باهاشون راه نمیای اگه بهت
تجاوز نکنن بهت لطف می کنن و دوستیشونو باهات قطع می کنن.
این چیزا تا حالا برای من پیش نیومده ولی
به لطف وجود مطی و چند تا دیگه از دوستام من هیچ نیازی نمی بینم که خودم هم اینا
رو تجربه کنم و تقریباً از اول تا آخرشو حفظم و خوشبختانه کارهای مهم تر از اینا
دارم که انجام بدم و از نظر من واقعاً احمقانه است! به شدت احمقانه است!
دیروز هر 3 ما داشتیم سعی می کردیم که به
مطی بفهمونیم که داره اشتباه می کنه و اونم داشت سعی می کرد به ما بفهمونه که
داریم اشتباه می کنیم و در کل طبق معمول همه بحث هایی که توی کشور ما صورت می گیره
به هیچ نتیجه ای نرسیدیم. طبق معمول هر کسی فکر می کنه که فکر خودش درسته و حرف
طرف مقابل رو قبول نداره و در آخر همچنان ما داشتیم سعی می کردیم که مطی رو از این
کار منصرف کنیم و اونم سعی می کرد که ما رو از منصرف کردنش منصرف کنه! در کل ...
هیچی!
در آخر: ما همچنان مخالفیم و مطی همچنان
می خواد این کارو انجام بده.
الان داشتم به این فکر می کردم که چرا؟
چرا باید من مخالف این جریان باشم؟ من جلوی مطی رو نمی گیرم ولی خب چون باهاش
مخالفم هیچ همکاری نمی کنم. چرا؟
خب به دلیل اینکه من می دونم چی می شه و
بیشترین ضربه رو خود مطی می خوره و من نمی خوام ضربه بخوره. من نمی خوام ناراحت
باشه. نمی خوام وقتی که می تونه برای فیلم و کتاب بذاره رو بشینه فکر کنه و گریه
کنه و مریض بشه و ...
من نمی خوام آسیبی بهش بخوره پس مخالفم و
کنار می کشم تا وقتی سرش به سنگ خورد برم جلو روش بهش بگم : دیدی بهت گفتم این
کارو نکن؟ حالا بکش! و ممکنه حتی دلم خنک بشه چون یه جورایی پیش بینی من درست از
آب دراومده ... ولی ... ولی آیا دل من واقعاً خنک می شه؟
به نظر من کاری که دارم می کنم از کار
مطی احمقانه تره! خیلی احمقانه تر! چون من ادعا می کنم که دوست مطیم ولی آیا دارم
براش دوستی می کنم؟ آیا اسم این کار دوستیه؟ آیا یه دوست از دیدن نگرانی دوستش دلش
خنک می شه؟
نه.
توی سریال friends یه قسمتیه که فیبی (Phoebe شخصیتی که به روح و
جهان بیرونی و کارما و تناسخ و ... اعتقاد داره) یه گربه پیدا می کنه و حس می کنه
که روح مادرش توی گربه است. راس (Ross آدمی که درس خونده و به علم اعتقاد داره و از نظرش
عقاید فیبی احمقانه است) می ره بهش میگه که این گربه رو باید پس بدی به صاحبش و
مادر تو توی این گربه نیست و ...
فیبی اینجا ناراحت می شه و یه جمله میگه
که به نظر من خیلی جالبه. می گه : راس، من اعتقاد دارم که این گربه مامان منه. نمی
تونی فقط یه دوست باشی و منو ساپورت کنی؟
به نظر من الان وضعیت دوستی ما هم
همینطوره. مطی ممکنه هر کاری بکنه که به نظر من احمقانه و اشتباه بیاد. ممکنه من
دلیل خیلی از کارهاشو نتونم درک کنم ولی این دلیل نمیشه که ساپورتش نکنم. من با
مطی در مورد خطراتی که تهدیدش می کنه حرف زدم و مسلماً اون دیگه احتیاجی به شنیدن
دوباره این حرفا نداره. اون دوست منه و اگه این موضوع برای اون مهمه پس برای من هم
مهمه. اگه برای اون ارزش داره پس برای من هم ارزش داره، حتی اگه معنی کارشو نفهمم،
پس نه تنها کنار نمی کشم بلکه کمکش هم می کنم. اون تصمیمشو گرفته و تا هر جایی که
بره من باهاش می رم و بهش کمک می کنم. هر کاری بخواد و از دستم بربیاد براش انجام
می دم تا به اون چیزی که می خواد برسه و امیدوارم که مری و زری هم دیگه فکر اینکه
این کار احمقانه است رو از کله شون بندازن بیرون و بیان همه با هم بهش کمک کنیم.
در آخر اگه به بن بست خوردیم ما 3 تا ضرر نمی کنیم ولی مسلماً سود زیادی می بریم و
دوستیمونو قوی تر و پایدار تر کردیم. فکر می کنم اینجوری خیلی بهتر باشه چون من
مطمئنم که اگه مطی هم بود همین کارو می کرد. دیگه نمی خوام وایسم و از دور نظاره
گر باشم. می خوام تا جایی که می تونم دخیل باشم! و احتمالاً به زودی یه سر می ریم
همون هتلی که می دونین!
خیلی جالبه که ما مثلاً ادعا می کنیم که
روشن فکریم وادعا می کنیم که نباید توی زندگی دیگران دخالت کنیم و هر کسی حق داره
برای خودش تصمیم بگیره ولی تا یه نفر برای خودش تصمیم می گیره ، اگه تصمیمش از نظر
ما اشتباه باشه، مثل خروس جنگی باهاش برخورد می کنیم و این نشون می ده که نه تنها
روشن فکر نیستیم بلکه کلی هم احمق و عقب افتاده ایم!
حالا که حرف دوستی شد دلم می خواد یه سری
چیزا رو بگم که شاید نتونم رو در رو به دوستام بگم. من شخصاً آدمیم که دوستی گروهی
رو به دوستی تک نفره ترجیح می دم. توی راهنمایی با ویدا و پریسا دوست بودم ولی به
خاطر حماقت هر 3 تاییمون، دبیرستان از هم جدا شدیم و دیگه هیچ وقت دوستیمون
اونجوری که باید نشد. من هیچ وقت حتی فکرش هم نمی کردم که کسایی باشن که بتونن جای
اون دو نفر رو برام بگیرن ولی الان فهمیدم که اشتباه می کردم. 3 نفرن که جای اونا
رو پر کردن. حتی بیشتر از خود اونا.
تاریخ: یکشنبه 17 مرداد ماه سال 1389
ساعت: 2:38 PM